|
دیدمش . در همان کوچه ای که چهار سال قبل بانی آشناییمان بود . هنوز عروسکش را تنها نگذاشته بود . او هم مرا نیم نگاهی کرد اما...........
چهار سال قبل بیست ساله بودم در همان کوچه دیوانه هایی که مرا سنگ میزدند . مرا دیوانه میخواندند پسری که آن زمان ناجی زندگی من شد . او هم مثل خودم بود عشق در چشمانش نمایان بود . میگفت مرا چون عروسکش دوست دارد پس از بیست سال زیباترین حس را در خودم زنده دیدم
چرا کسی مرا نمی فهمید ؟ مگر من حق زندگی نداشتم؟ گفتند دیوانه ای. من دیوانه ام؟ اصلا من دیوانه مگر دیوانه ها حق عاشق شدن ندارند؟ گفتند نه نداری
یک هفته از چهار سال پیش میگذشت سرم گیج میرفت . همیشه از ارتفاع میترسیدم اما نه......... فرقی نداشت میدانستم دیگر مرا نخواهد دید اما شاد بودم از اینکه میتوانستم بودنم را با او ابدی کنم و این دلیلی شد تا......... برای اولین بار رهایی را حس کنم
دیدمش . در همان کوچه . با همان عروسک او هم مرا نیم نگاهی کرد اما........... یادم نبود که دیگر مرا نمیبیند . اشکهایش مرا به سمتش کشاند. عکسم را در دستان چهار انگشتیش دیدم متن : خودم
با تشکر از صداقت یک مرد
|
اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Download Free Blog Templates Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب
pictofxt pictofxt Farsi Blog Iran Domain Registration